اجالتن تا من نوشته هامو سروسامونی بدم بخونین این مطالب رو از دوست عزیزم مصطفی عباسی:
خيال خامي است نوشتن از توكه هرصبح با چشمهاي منتظرت خورشيدرا مشتري بوده اي وهنوز محكومي به جرم آنكه خاموشي ات طنين فريادهاي بيشماري بودكه انگشتانت را زردميكرد وبازوان پيچكي ات را به خاك باران خورده پيوند مي زد.
خميده و خاكستري آمدي از برجي ويران كه دلت از فراز آن به خالي آسمان پنجه مي كشيد و آنقدر ازباغ سوخته در كابوسهايت نگفتي تا
موريانه هاي تفرقه ريشه هايمان را جويدند وجزمراتع نفرتي بي حاصل برجاي نماند.
نامت عشق بود وخسته بودي از سفري ششصدساله ،آنقدر كه هيچ كس ندانست تو اصل همه ي بهانه ها بوده در وادي جنون قيس وليلا...
عظيم تر بودي از معابد مشرق زمين كه از شكوه توبهتشان زده بود وقتي به استقبال رودهايي كه به سويت سرازيرشده بودندمي شتافتي.
شب هايت آبستن كدام شعربود وعزم نواختن كدام پرده باساز شكسته داشتي كه بي قرار ومنگ،موي اهريمني را كه نابرادرهايت درآتش افكنده بودند درآوردي و دستهاي جوان پيرزاد را از رنج كندن چاه خلاص كردي؟!
مجال دم زدن نداشتي برابر دستهايي كه هرگز چراغي ارزانيت نكرد چرا كه دريافته بودي عزيز در سفرت كه جان را به ارمغان مي آورد راه دل را ازتن جدا مي خواهد...
گوش سپردي به آونگ انتظار دقايقي كه خبر از سرد مهري ياران داشت ودريغ پس رفتن تقويم را به چليپاي معماگونه ي شعرت مي دوخت.
هيچ گاه دم برنياوردي كه چه رنجي مي بري از نفس كشيدن درشهري كه هوايش بوي فراق مي داد و تو ناگزيربودي دست ورويت را در جويبار ملال آور زندگي تر كني، چرا كه طپش هاي دلت پيوشته از عشق ناچار بود.
كارنامه ي تمام سنگ ها سياه بود آنروز كه تن ها وپيرهن ها ،زخم ها و وصله ها را معاوضه مي كردند وسرنوشت بختكي تو سرشت بابكي ات را مانع مي شد تا آبروي عشق را باز پس گيري.
رداي شعله برتن زير رگبار ثانيه هاي متلاطم به انتظار آمدن فصل انتشار شقايق نشسته بودي تا سفره هاي شبانه ي نان وشراب را بر ميز وسوسه هاي شور انگيزبگستراني.
كاش لااقل فرهاد با تيشه اي كه تو دركفش نهاده بودي سنگلاخي كه پايت را شكسته بود هموار مي كرد تا خورشيد چهره ات از پس ابرهاي تيره بيستون را رهنمون شود.
كاش يكبار ديگر غزل هاي سليماني ات را مي شنيديم تا هميشه هاي مشاممان شميم صدايت را به يادگار نگه دارند...
..........................................................................................
پ.ن:
۱-۱۶ اردی بهشت سالروز درگذشت حسین منزوی بزرگ گرامی باد.
۲-صرفن خواستم از منزوی یادی کرده باشم.ایرادهای متن رو ببخشید.
۳-هنوز هم منزوی،منزويه مثل فروغ وشاملو و...تاكي معلوم نيست!!!
من اما در حوصله هیچ پروازی نمی گنجیدم...
حس عجیبی است
از روی آنتن ها
به دود کش ها زل بزنی
و مدام دوده های ذهنت را فوت کنی به ابرهایی که زمانی شکل رویاهایت بوده اند.
برای کلاغ پیری مثل من
فرقی نمی کند وقتی هیچ کس
جز چند شاخه ی گم شده در روزهای دور
به یادم نیست.
..................................................................
پ.نوشت:
۱-*(تو طعم خاک می دادی)"گراناز موسوی"
۲-نمی دونم اینایی که توی این دوتا پست نوشتم چیه!راهنمایی کنین ممنون میشم!!!
۳-ممنون از دوستانی که لطف کردن ونظر دادن.
بوم نقاشی کثیفی است
که نقاشی تازه کار وبی حوصله
هر روز
طرح های نیمه کاره ای را/همانطور که دلش میخواهد/
بدون پاک کردن نقش های قبلی
روی آن می کشد...
و ما
رنگ های جیغ یکی از این طرح ها هستیم
که منتظریم تا رنگ های تازه دفنمان کنند...
صبحانه ات راساعت 11هم که خورده باشی یادت می آید که تصمیم گرفته بودی امروز زودتر از خواب بلند شوی تا کارهایت را...
کارهایت؟را؟...
به دیشب فکر می کنی وگیج می رود سرت ومنگ می زنی وتلخی این چای کهنه و زهر مارشده ای که حوصله ات نمی رسد دور بریزی اش وتازه دمش کنی.
تلفن را برمیداری وقرار نیم ساعت دیگرت وساعت 1میرسی ومی نشینی تا فارغت کند از دغدغه های این زندگی ملال آور که برای خودت ساخته ای درجمع 2.3نفری دوستانی که سیگار پشت سیگار وبازهم همان فلاکس چای چرک وتلخی دهانت یادت می آورد که پیشتر ها (( خوب می شد اگر اهل این محل بودی و...))
تک زنگهای پی در پی یادت می آورد که کسی راهم به انتظار وانهاده ای وحالا
((ساعت حدود 5 پائیز است اینجا...))
بغض کرده ای وعجب سرمایی است این روزها برای رنگ پریده ای مثل توکه روز به روز
زردتر وسیاه تر می شوی...
موتورت را روشن می کنی وبی خیال قول وقرارها از میدان کشاورز راه می افتی تا میدانی که رسالتش را هنوز نفهمیده ای و حول وحوش 8شب دوستانی را می بینی که جمع شده اند وبازهم پاکت سیگارت را جاگذاشته ای وسیگار بهمن یادت می آورد که حالا 23ساله ای وهنوز...
-واسه من یه چایی بزرگ...
تلخ وشیرین وترش وشور را دیگر به خاطر نداری ومنگ می زنی واین سر درد لعنتی که اگر بی خیالت می شد...
راه افتاده ای وگرسنگی ات را نیز فراموش می کنی با این نخ آخر!!!
اوایل کوچه یادت می آید که یک کارت تلفن و........091!!!!
-سلام
من از صبح تا حالا نتونستم
ببخشید...
وحالت به هم میخوردت از دروغهای مصلحتی ات و...
وفکر می کنی وگیج می رود سرت وکلید را که می اندازی توی قفل تاریکی خانه چشمهایت را کور می کند وباز این سر درد لعنتی مادر سگ حرومزاده!!!!!!!!!!
ومی روی که بخوابی ((مثل برجی خسته ،برجي رو به ويراني نهاده....))
وباز گوشي ات را روي 9صبح كوك كن كه اگر11هم بيدار شوي بيدارشده اي و رو به سقف بالا مي آوري چرندهاي گفته وشنيده از صبح را وپتويت كه بدجور بوي گس اين سيگار حالت را به هم مي زند وراست ميگفتند كه هميشه يكي بود ويكي نبوده وحالا تو هستي وهيچ كس ديگر نيست.
تنهائي ات را باخودت قسمت مي كني وعرق كرده اي وحالا 3ساعت از نيمه شبي ديگر هم بدون هيچ كس ديگري شروع شده وبي توجهي به سوزش سمت چپ سينه ات كه ديروز كنارپياده رو نشاندت وتير مي كشد سلولهاي مغزت كه قرصهارا خالي كرده اي حالا توي حلقت و ليوان آب هم گلويت را مي سوزاند وبيهوش شده اي وساعت 11صبحانه...
..........................................................................................
پ.نوشت:
۱-اون چندتا مصراع توی متن مال چندتا شاعر بود.چه فرقی می کنه؟!
۲-می دونم تو هم مثل همه از دستم خسته ای ولی...
۳-باز هم همه ی ایرادهای متن روببخشید.


